به گزارش خبرگزاری حوزه، حجتالاسلام و المسلمین عالی در سخنرانیای اخلاقی، با نقلِ ماجرایی از یک کارمندِ درمانده و توصیهیِ مرحوم رجبعلی خیاط، بر نقشِ حقالناس، صلهرحم و اصلاحِ روابطِ خانوادگی در گشایشِ گرههایِ زندگی تأکید کرد.
در تهران بارها این سخن را گفتهام، اما جایگاه اصلیاش همین مجلس نورانی و باصفای شماست. یکی از علمای تهران – که اگر نامش را ببرم، همه شما بیاستثنا او را میشناسید؛ پیرمردی است فرزانه – این داستان را برای من نقل کرد.
ماجرای گم شدن پرونده
ایشان میگفت: یکی از دوستانم تعریف کرد که حدود پنجاه سال پیش، پیش از انقلاب، در بخش بایگانی یک اداره کار میکرد. پروندهها زیر دست او بود. روزی رئیس اداره از اتاق بالا زنگ زد و گفت پرونده مشخصی را بردارد و نزد او ببرد. آن بنده خدا گشت اما پرونده را نیافت.
به رئیس زنگ زد و گفت پرونده نیست. رئیس دشنامی نثارش کرد و گفت: «پروندهها زیر دست توست، چشمت را باز کن و پیدا کن.» باز هم گشت و نیافت. بار دوم زنگ زد و گفت: «آقا، من هر جا گشتم، نیست.» رئیس گفت: «تا فردا پایان وقت اداری به تو فرصت میدهم. فردا هم پنجشنبه و آخر هفته است. اگر پرونده را پیدا کردی که هیچ؛ اگر نیافتی، کمترین مجازاتت اخراج است. گزارشت را به مقامات بالاتر میدهم و کارت سنگین تمام میشود.»
آن بیچاره درمانده شد. فردا از صبح زود شروع به زیر و رو کردن بایگانی کرد. هر کمد و هر فایلی را گشت، اما پرونده انگار آب شده بود و به زمین رفته بود. نتوانست پیدا کند. وقت اداری تمام شد و میدانست که شنبه با او برخورد خواهند کرد.
حوالهای الهی به سویِ رجبعلی خیاط
از اداره بیرون آمد. در مسیر، به مسجدی رفت، دو رکعت نماز خواند، توسل کرد و اشک ریخت. گفت: «خدایا! بیچاره شدم. نمیدانم از کجا میخورم. در کارم کوتاهی نکردهام، شلخته و بینظم نبودهام. نمیدانم چرا این پرونده گم شده است.»
از درب مسجد که بیرون آمد، بنده خدایی به او گفت: «فلانی! دوای درَدَت پیش آقا رجبعلی خیاط است.» او اصلاً رجبعلی خیاط را نمیشناخت. با خود گفت: «این کیست که از درد من خبر دارد و دوایم را میداند؟» خوشا به حال کسی که این حوالههای الهی نصیبش شود.
کرامت آیت الله محمدتقی بهجت(ره)
در پرانتز عرض کنم که یکی از دوستان من، اطراف شیراز، کارخانهدار است؛ مردی متدین، متمول و خیر. بخشی از لبنیات تهران را او تأمین میکند. خودش برایم نقل کرد که حدود بیست و پنج تا سی سال پیش ورشکست شده بود. حدود چهارصد تا پانصد میلیون تومان بدهی بالا آورده بود – که در آن زمان مبلغ بسیار زیادی بود. از دست طلبکاران فراری بود که مبادا او را بگیرند و به زندان بیندازند و آبرویش برود.
گفت: «بیهدف آمدم قم. رفتم حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها). نماز صبح را خواندم و کاری نداشتم، نشسته بودم. دیدم آقای بهجت (رضوان خدا بر آن عبد صالح) آمد. اولین باری بود که ایشان را میدیدم. خوشم میآمد از تماشای ایشان. نماز خواند، مفاتیح را باز کرد و اعمالی انجام داد – زیارت عاشورا، زیارت جامعه کبیره و هر چه بود. نزدیک به یک ساعت گذشت. من کاری نداشتم و نشسته بودم.
وقتی کار ایشان تمام شد و برخاستند که بروند، من دنبالشان راه افتادم. به سمت منزلشان میرفتند. هفت هشت نفر دور ایشان را گرفته بودند. من عقبتر میرفتم. رسیدیم به در خانه. ایشان که میخواستند داخل شوند، برگشتند و فرمودند: «آقای شیرازی بیاید جلو.»
نماز جعفر طیار توصیه آیت الله بهجت(ره) به فرد مضطر
ما فکر کردیم فامیلی یکی از آن هاست شیرازی. هیچکس جلو نرفت. آقای بهجت رو به من کردند و فرمودند: «آقا! مگر شما مال شیراز نیستید؟ بیا جلو.» من گیج رفتم جلو. فرمودند: «مفاتیح را که بلدی بخوانی؟ نماز جعفر طیار برای حل مشکلات و باز کردن گرههای زندگی کیمیاست.» این را گفتند و رفتند داخل.
ایشان میگفت: «تا چند دقیقه همان جا وایستاده بودم. تا آن روز چنین چیزی ندیده بودم که کسی بیاید و از دیگری خبر بدهد. قسم میخورم که نماز جعفر طیار را خواندم و بعد از مدت کوتاهی، آنقدر وضعم خوب شد که میگشتم دنبال کسی که پنج هزار تومان از من طلب داشته باشد – یعنی کمترین طلب – تا به او بدهم. چالهها پر شد!»
توصیهی شیخ رجبعلی خیاط
اما برگردیم به داستان آن بنده خدا که از درب مسجد بیرون آمد و به او گفتند دوای دردت پیش رجبعلی خیاط است. با اینکه اصلاً او را نمیشناخت، اما چون درمانده شده بود، پرسان پرسان خانهاش را پیدا کرد. به خانههای آشیخ رجبعلی رفت و در خانه ایشان را یافت.
در زد. پیرمردی نورانی با عرقچینی بر سر، در را گشود. فهمید خود ایشان است. سلام و علیک کرد و او را در آغوش گرفت و گفت: «آقا! مرا به شما حواله کردهاند. مشکل دارم.»
پیرمرد خیره خیره به او نگاه کرد و گفت: «میدانم. چهار سال است که تو با خواهرت و شوهر خواهرت – دامادتان – قهر و کینه دارید. تو دیگر به دیدنشان نرفتی. سه سال پیش دامادتان از دنیا رفت و چون کینه داشتی، به خواهرت سر نزدی. حق خواهر برادری را رعایت نکردی. خدا چوب لا چرخت نمیگذارد؟ برو آن را درست کن تا خدا کار تو را درست کند.»
آن بنده خدا دید تمام آدرسهایی که پیرمرد میگوید درست است. راست گفته بودند که با خواهر و شوهر خواهرش دعوا داشته است. رفت دم در خانه خواهر. در زد. خواهر تا او را دید، به گریه افتاد و گفت: «به تو میگویند مرد؟ نمیگویم مسلمان، آن که نیستی. نمیگویم برادر، آن که نیستی. اما به تو میگویند مرد؟ تو چهار سال با من قهر بودی. با شوهرم که از دنیا رفت قهر بودی. با این یتیمان من هم قهر بودی. سه سال با چه فلاکتی اینها را در تهران بزرگ کردم و تو نیامدی یک سر بزنی؟ به تو میگویند مرد؟»
او گریه کرد و از خواهر عذرخواهی کرد. بیرون آمد، گوشت و میوه و مایحتاج خرید و برای خواهر برد و پولی هم روی آن گذاشت و گفت: «غلط کردم، ببخش. از این به بعد حتماً به تو سر میزنم.» خواهر هم به عاطفه خواهر برادری حلال کرد و گذشت.
صبح شنبه به اداره آمد. منتظر بود با او برخورد کنند. پشت میزش نشست. کشو را کشید و دید پرونده همانجاست! انگار خدا چشمش را کور کرده بود که نبیند.
بازگشتِ پرونده و درسِ اخلاقی
خوبی کرده بود که در همین دنیا تنبیهش کردند و به آخرت نکشیدند. معلوم است آدم خوبی بوده.
گاهی گرههای زندگی ما اینهاست؛ چه مادی، چه معنوی. گاهی آدم دل کسی را میشکند و توفیق نماز شب را از دست میدهد. دیگر نمیتواند سحر برخیزد. در ماه رمضان به ناچار برای سحری باید بلند شود، اما حتی آن موقع هم اگر بخواهد نماز بخواند، تلوتلو میخورد. در طول سال که دیگر آن حال را ندارد.
برای دانلود فایل صوتی اینجا را کلیک کنید










نظر شما